«دیپلماسی تهدید» ترامپ؛ از جنگ روانی تا احتمال خطای راهبردی
رفتار اخیر دونالد ترامپ در قبال ایران ــ از تهدید مکرر به حمله نظامی تا اعلام ناگهانی تعویق عملیات بهدلیل «درخواست امیر قطر و برخی رهبران عرب» ــ بیش از آنکه نشانه وجود یک راهبرد منسجم امنیتی باشد، بازتاب نوعی «سیاست نمایشیِ مبتنی بر ابهام» است؛ رویکردی که در آن تهدید نظامی نه صرفاً برای وقوع جنگ، بلکه برای تولید فشار روانی، مدیریت افکار عمومی و افزایش قدرت چانهزنی سیاسی به کار گرفته میشود.
به گزارش روابط عمومی معاونت راهبردی رئیس جمهور، دکتر حنانه درشتی در یادداشتی نوشت: مسئله اصلی آن است که این الگوی رفتاری، برخلاف ظاهر پرهیاهوی آن، بیش از هر چیز نشاندهنده محدودیتهای قدرت آمریکا در محیط جدید منطقهای است. اگر واشنگتن از اراده و امکان واقعی برای آغاز یک جنگ گسترده برخوردار بود، اساساً نیازی به تولید مداوم «ابهام رسانهای» و بازی با زمانبندی حمله وجود نداشت. تجربه تاریخی نشان میدهد قدرتهای دارای تصمیم قطعی نظامی، معمولاً پیش از اقدام وارد جنگ روانی فرسایشی و چندلایه نمیشوند؛ زیرا تکرار تهدید بدون اقدام، به تدریج «اعتبار بازدارندگی» را مستهلک میکند.
با این حال، همین وضعیت میتواند از زاویهای دیگر نگرانکننده باشد. تاریخ روابط بینالملل بارها نشان داده است که جنگها الزاماً محصول تصمیمات کاملاً عقلانی و برنامهریزیشده نیستند؛ بلکه گاه از دلِ «انباشت تهدیدها، سوءبرداشتها و رقابتهای حیثیتی» شکل میگیرند. زمانی که سطح تنش بهصورت مستمر افزایش مییابد، امکان وقوع «خطای محاسباتی» نیز بالا میرود؛ بهویژه در شرایطی که بازیگران برای حفظ اعتبار سیاسی خود ناچار به نمایش قدرت باشند
در واقع، آنچه امروز از سوی ترامپ مشاهده میشود را میتوان در چارچوب نظریه «دیپلماسی اجبار» تحلیل کرد؛ الگویی که هدف آن وادار کردن طرف مقابل به امتیازدهی از طریق ترکیب تهدید، فشار اقتصادی و نااطمینانی امنیتی است. اما مشکل اصلی آنجاست که دیپلماسی اجبار، اگر بیش از حد بر تهدید تکیه کند و فاقد مسیر روشن سیاسی باشد، میتواند ناخواسته به سمت درگیری واقعی حرکت کند. زیرا در چنین شرایطی، هر عقبنشینی ممکن است بهمنزله ضعف تعبیر شود و هر واکنش محدود، به زنجیرهای از اقدامات متقابل بینجامد.
ساختار منطقه غرب آسیا نیز امروز بهگونهای است که هرگونه درگیری محدود، ظرفیت تبدیل شدن به بحران فراگیر را دارد. گسترش ظرفیتهای موشکی و پهپادی، آسیبپذیری زیرساختهای انرژی در خلیج فارس و احتمال اختلال در مسیرهای تجارت جهانی، باعث شده حتی یک برخورد کنترلشده نیز بتواند به سرعت ابعاد منطقهای پیدا کند. به همین دلیل، نگرانی کشورهای عربی از تشدید تنش را نباید صرفاً نشانه علاقه به صلح دانست؛ بلکه آنان بهخوبی میدانند که در صورت وقوع جنگ، نخستین حوزهای که آسیب خواهد دید، امنیت اقتصادی و انرژی منطقه است.
از سوی دیگر، رفتار ترامپ بیش از آنکه محصول یک محاسبه راهبردی پایدار باشد، متأثر از منطق سیاست داخلی آمریکاست. او تلاش میکند همزمان دو تصویر متناقض را حفظ کند: از یک سو «رئیسجمهور مقتدر و آماده حمله»، و از سوی دیگر «رهبر معاملهگر و صلحسازی که به درخواست متحدان منطقهای فرصت مذاکره میدهد». این دوگانهسازی رسانهای شاید در کوتاهمدت برای مدیریت افکار عمومی مفید باشد، اما در بلندمدت میتواند خطرناک شود؛ زیرا سیاست خارجی را به اسارت نمایشهای رسانهای و تصمیمات لحظهای درمیآورد.
نکته مهمتر آن است که اعلام عمومی زمان حمله و سپس تعویق آن، اگرچه ظاهراً نشانه خویشتنداری است، اما همزمان میتواند سطح آمادهباش و حساسیت امنیتی را در منطقه افزایش دهد. در چنین فضایی، حتی یک حادثه محدود، یک اشتباه میدانی یا یک واکنش خارج از کنترل میتواند به نقطه آغاز بحران بزرگتر تبدیل شود.
بر این اساس، تهدیدهای اخیر واشنگتن را باید دووجهی تحلیل کرد: از یک سو، بخش مهمی از آن جنگ روانی و تلاش برای افزایش فشار سیاسی است؛ اما از سوی دیگر، استمرار این الگو و افزایش تنش میتواند احتمال درگیری واقعی را نیز افزایش دهد. بهویژه آنکه در محیطهای پرتنش، گاهی بازیگران وارد مسیری میشوند که کنترل پیامدهای آن دیگر بهسادگی ممکن نیست.
در نهایت، آنچه امروز اهمیت دارد، پرهیز از تحلیلهای سادهانگارانه است. نه میتوان هر تهدیدی را صرفاً بلوف دانست، و نه هر تنشی را نشانه جنگ قطعی تلقی کرد. واقعیت آن است که منطقه وارد مرحلهای از «بیثباتی کنترلشده» شده؛ وضعیتی که در آن بازیگران تلاش میکنند بدون ورود به جنگ تمام
عیار، از ابزار تهدید برای تغییر موازنه استفاده کنند. اما تجربه تاریخی نشان میدهد که تداوم چنین وضعیتی، اگر فاقد کانالهای مؤثر دیپلماتیک و مدیریت بحران باشد، میتواند در نهایت به درگیریای منجر شود که شاید در ابتدا هیچیک از طرفها قصد آغاز آن را نداشتهاند.
نظر دهید